تبليغاتX
یک ترشیده در آرزوی ازدواج


یک ترشیده در آرزوی ازدواج

بابا من پسرممممممممم

من به آرزوم رسيدم

براي هميشه ....

خدانگهدار!!!!

نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 2:2 توسط فرهان


سلام
بهمراه دائیم و داداشم داشتيم ميرفتيم خونه ی
 
دائی تو ماشین نشسته بودیم  یه پیکانی
 
 ازکنارمون رد شد که روی شیشه ی
 
 عقب نوشته شده بود :زنده باد خروس  
 
هرسه با نیش باز بهم نگاه کردیم
 
 هرکدوم برای خودمون تعریف
 
 خاصی ازمنظور راننده کردیم
 
 
 
 
 

پ ن:به نظرشما منظور راننده چی بوده؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 1:12 توسط فرهان


کمکم کنید!!!!!


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 10:50 توسط فرهان


هركي ميخواد شرايط من براي ازدواج بدونه بره ادامه مطلب

 - حامد جاهدثانی,الهام احمدی,بوز قورد,یاسر کریمی,ازاد ازادی,هادی علیقلی پور,نازنین صفایی اصل آذری,بابک بقایی,مهسا اسماعیلی راد,جلیل فتاح زاده,


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 20:33 توسط فرهان



دوباره نوشت:صبدم مرغ چمن باگل نوخاسته گفت

  نازکم کن که دراین باغ بسی چون تو شکفت

 گل بخندیدکه ازراست نرنجم ولی

 هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت

نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 0:0 توسط فرهان


 - مریم مقدم,بهار نارنج,شاه ساناز, ,تارا پارسا,راشین ,یاسر بزرگی,
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 23:29 توسط فرهان


سلام

رضا با ناراحتی خیلی زیادی اومد پیشم بهم گفت: فرهان کمکم کن

گفتم چی شده اتفاقی افتاده گفت :بدبخت شدم شروع کرد به گریه

کردن گفتم :بابا بگو چی شده

گفت :مینا وساکت شد گفتم مینا چی حرف بزن؟

گفت :کثافت ودوباره ساکت شد

گفتم: میدونی داری چی میگی تو که دیوانه وار عاشقش  بودی  چرا

 این حرفو میزنی گفت:فرهان من هنوزم دوستش دارم فقط بگو چجوری

 ازیاد ببرمش گفتم:آخه واسه ی چی مگه چی شده مینا کاری  کرده  

 میشه برام تعریف کنی؟

گفت:آماده شدیم که بریم خواستگاری مینا مادرم داییها وخاله هام پدرم

 هم عمه و عموهام را دعوت کرد همه خوشحال وخندان  منم  هم  توی

 آسمونا سیر میکردم .

رسیدیم خونه ی مینا اونا هم آماده بودن و چندتا از فامیلاشون  را  دعوت

کرده بودند.

وقتی حرف بزرگترا تمام شد قرار شد مینا چایی بیاره وقتی داشت چایی

 را به تک تک حاضرین تعارف میکرد رسید به داییم یه لحظه جا خورد وانگاری

دست پاچه شد خودش گم کرد داییم هم با دهن باز توی چشماش خیره شد

 مینا زود چایی را داد ورفت دیگه ننشست من دیگه خیلی شک کردم وقتی

داییم بلند شد و گفت برام کاری پیش اومده باید برم حس بدی بهم دست داد

خلاصه مهمونی ما تمام شد و برگشتیم خونه به داییم زنگ زدم گفتم: دایی

چی شد یهویی رفتی گفت:یکاری برام پیش اومد باید برم گفتم:یعنی مهمتر از

خواستگاری من گفت:نه فقط باید میرفتم نمیتونستم بمونم ببخشید ولی رضا

میشه یه سوال بپرسم گفتم:بفرما دایی جان؟

گفت :مینا رو تا چه حد میشناسیش ؟خیلی من ومینا حالا نزدیک یک سال

 باهم هستیم ومن تقریبا تمام زیر وبم زندگیشو میدونم گفت:دوستش داری ؟

گفتم دایی این هم شد سوال من دیوونه اشم میشه بگی چرا اینارو میپرسی؟

 گفت:همینجوری انشالله خوشبخت بشین ازمن خداحافظی کرد.

ولی من نمیتونستم ازفکرش خارج بشم تمام شب باخودم کلنجارمیرفتم منظور

 دایی ازاین سوالا چی بود چرا با دیدن مینا جا خورد چرا مهمونی را رهاکرد ورفت

 این سوالا مثل خوره افتاده بود به جونم وتاصبح خوابم نبردتا صبح شد لباسم

 پوشیدم رفتم محل کار داییم.

وقتی من را دید جاخورد وباتعجب پرسید رضا چی شده این وقت صبح اومدی

 اداره؟ گفتم:

دایی فکر کنم از چشمام مشخصه که دیشب من نخوابیدم وامروز اومدم بدونم

 دیشب چه اتفاقی افتاد که شما رفتین؟

نگاهم کردبعداز سکوتی طولانی گفت: میشه درموردش چیزی نپرشی گفتم :

دایی باید بگی والا من ازفکرکردن تلف میشم .

 

[تصویر: 1300110013_erwq.jpg]

نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1390ساعت 19:29 توسط فرهان


سلام

دوتا ازهمکارام با هم زن وشوهرند که ظاهرن با همدیگه روابط  خوبی دارند

  چند روز پیش  شوهره با تلفن  داشت با یکی از همکاری خانم ما توی یک

 قسمت دیگه  حرف میزد.

 من در یک لحظه متوجه  شدم که خانمش  باحرص تمام زیر  چشمی   به

شوهرش نگاه میکرد وقتی  که شوهرش تلفن را تمام کرد و داشت  خدا

حافظی میکرد خانم  خیلی سریع  نگاهشو رااز ایشان  دزدید  و  سرش را

 پایین انداخت  و خیلی آرام  سرش را با ناراحتی تکون میداد من با تعجب

  این  لحظات را نگاه میکردم.

 

چند ساعتی گذشت  دیدم شوهره برای یک  کاری   بیرون  رفت   من پیش 

خانمش رفتم  وشروع به صحبت کردم  و به ایشان  گفتم خانم ...... شما با

شوهرتان مشکلی داری؟ گفت: نه چطور؟ گفتم :آخه امروز بدجور به شوهرت

 نگاه میکردی  گفت:آها امروز صبح رو میگی  گفتم  :آره  گفت:  آخه   وقتی 

 میبینم با خانمی اینجوری گرم حرف میزنه خیلی  خیلی آزرده میشم  گفتم :

چیزی که عوض داره  گله داره  با تعجب  نگاهم کرد وگفت: منظور ؟گفتم:خب

  شما نیز درحضور وغیاب شوهرتان بعضی مواقع با آقایون خیلی گرم صحبت

 میکنیدگفت:بخدا من منظوری ندارم  من خودم کلا   اینجوری   برخورد  میکنم 

گفتم:خب  مگه شوهرتان بامنظور با دیگر خانمها حرف میزنه گفت:نه اما یجوری

 حسودیم میشه  گفتم:شما خودرا اصلاح کنید و خیلی دوستانه این مشکل

خیلی کوچیک با شوهرتان در میان بگزارید و آنرا تو خانواده حل کنید


پ.ن: کانون گرم خانواده را بخاطر چیزهای واهی خراب نکنیم

پ.ن:چرا اینروزها طلاق زیاد شده؟

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 21:32 توسط فرهان


سلام

 

خیلی عشق فوتبال داشتم راهنمایی بودم ازمدرسه تا میرسیدم

خونه زود نهارمو میخوردم و درو از چشم  خدابیامرز  پدرم  میرفتم

بازی آخه خیلی مخالف فوتبال بازی کردن من بود.

یک روز بچه ها ی مدرسه بازی گذاشته بودم اونروز شاید حتی نهار

نخوردم  سرزمین فوتبال رفتم.

وقتی بازی شروع شد بازیکنان تیم حریف خیلی خطا میکردن خصوصا

 روی من ولی من ولکن نبودم با جدیت بازی میکردم تا اینکه  دیگه  از

دستم  خسته شدن یکی ازآنها که هیکل درشتی داشت وقتی توپ

توی پام بود با دو دست و با قدرت تمام هولم داد من  نتونستم تعادلمو

 حفظ کنم میخواستم دست چپمو تکیه گاه قرار بدم ولی بخاطر شدت

 ضربه مچ دستم کاملا از جاش در اومد و جابجا شد.

خیلی درد داشتم ولی بخاطر اینکه نگن بچه ننه است گریه نکردم  به

 بچه ها گفتم کسی به خونه خبر نده تا من یواشکی خونه برم یکی

 از بچه ها گفت داداشت رفت به خونه خبر بده وقتی اینو شنیدم زدم

 زیر گریه بچه ها گفتن فرهان چی شد یهویی دست درد میکنه گفت

 پدرم منو میکشه.

همینجور که گریه میکردم پدرمو از دور دیدم که باسرعت زیاد داره میاد

 من داشتم فاتحه مو میخوندم

وقتی رسید گفت فرهان مگه نگفتم فوتبال ول کن داشتم آماده میشدم

 برای کتک که دیدم یهویی صورتش زرد شد نگاه دستم کرد گفت فرهان

 بدبختمون کردی ببین باخودت چکار کردی؟ بعد منو توی آغوشش گرفت

 من داشتم شاخ در می آوردم گفت فرهان عزیزم خیلی درد   میکنه ؟

گفتم نه بابا گفت: پس چرا داری گریه میکنی گفتم :ازشما میترسیدم

  که کتکم بزنی یه لبخند تلخی زد و بیشتر منو توی بغلش فشار   داد

 تمام دردام یادم رفت ماشین گرفت منو به بیمارستان   رسوند.

شب دستم خیلی درد میکرد اینقدر که  تا  صبح  نخوابیدم  پدر  بهمراه

مادرم مثل پروانه دورم بودن و نخوابیدن.


پ ن:امروز یک سال از دوریش میگزره ومن هنوز با خاطراتش زنده ام

پ ن:پدر جون جات خیلی خالی کاش بیشتر میموندی

پ ن:خیلی برامون زحمت کشید بزرگمون کنه وقتی نوبت استراحتش

 شد خیلی زود رفت

پ ن:بابایی همیشه بیادتم

پ ن:ازهمه دوستانم که توی این یک سال منو همراه  بودن  متشکرم

انشاالله توی شادی همه جبران کنم

پ ن:ممنون میشم فاتحه ای نثار رو ح پدرم بکنید

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 1:55 توسط فرهان


طبق درخواست یک نفر ازدوستان دوباره این پست را گذاشتم

((ازاين آقايون توي تصويراگر ناراحت شدن معذرت ميخوام فقط همين عكس جالب پيداكردم))

توي پارك نشسته بود م ازديدن اين همه مهمان نوروزي تو شهرمان لذت

ميبردم خيلي شلوغ بود و خانواده هاي زيادي براي تفريح آمده بودند و

سرور و شادي از سروروي همه ميباريد.

چند جوان هم مجردي گوشه اي نشسته بودن و در حال گفتگو باهم به

هردختري كه رد ميشد چيزي ميگفتند تا به قول خودشان بخندند و خوش

 باشند.در اين حين يه دختري خيلي با وقار ومتين داشت از پيش آنها رد

 ميشد كه يكي از آنها با لودگي تمام با صداي بلند جوري كه همه اطراف

 متوجه شدند گفت:خانم خونه خالي تشريق نميبريد؟

دختره خيلي خونسرد برگشت وگفت: والله من از همجنس بازي خوشم

 نمياد اگر مردي بين شما بود خوشحال ميشدم كه خونه خالي برم .!!!!

همه كسانيكه به اين صحنه نگاه مبكردند هاج و واج مونده بودند و به حالت

 تعجب به هم نگاه ميكردند پسره ازجواب دختره يكه خورد و بخاطر اينكه

 كم نياره گفت:ميخواي مردانگي را بهت نشون بدم ؟؟!!

دختره بازم با آن خونسردي مثال زدنيش گفت : احتياجي نيست كه نشون

 بدي از صورتتون مشخصه چقدر مردين خصوصا با اين زير ابروهاي خوشكلتان.

دختره خيلي خونسرد به راهش ادامه داد و همه كه ميخ اين صحنه بودند

بخاطر اين حاضر جوابي دختره براش كف زدند.


پ.ن:اگر زيرابرو برداشتن پسرا از نظر دخترا بده پس پسرا اينكارو براي كي

انجام ميدن؟!!

پ.ن:اين جريان واقعي است و قصدم توهين به هيچ احدي نيست اگر

 كسي ازاين آپم ناراحت شد خاضعانه از ايشان معذرت ميخوام

پ.ن:خواهشا نظرتان را درمورد پستم بگيد در غير اينصورت جواب نظرهاي

شمارا نخواهم داد

پ.ن:نظر خصوصي ندهيد

پ.ن:الكي از وبم تعريف نكنيد در غيراين صورت به وبلاگتان سر نميزنم

نوشته شده در جمعه یکم مهر 1390ساعت 14:39 توسط فرهان



قالب جدید وبلاگ پيجك دات نت